اِباضیه

از دایره المعارف فرق اسلامی
پرش به: ناوبری، جستجو

از فرق بزرگ خوارج. ابن اثیر در اللباب فی تهذیب الانساب اباضی را به صورت اِبَاضی [۱] ضبط کرده است. [۲]

احمد بن یحیی بن مرتضی می نویسد: «اصول فرقه خوارج، پنج فرقه اند: اِباضیه، ازارقه، صفریه، بیهسیه، نجدات. » [۳]


ایشان منسوب به عبدالله بن اباض (متولد 18هـ. ق در نزوی، مرکز عمان و متوفی 93هـ. ق در بصره ). می باشند. علی رغم آن که نام این فرقه از اسم عبدالله بن اباض اقتباس شده است ولی گویا تمام مصادر اِباضیه، امام نخستین این فرقه را ابو شعثاء جابر بن زید عمّانی ازدی معرفی می کند.

جابر قواعد اولیه این فرقه را وضع کرده ولی از این که آن را به خود نسبت دهد به علت تقیه و یا علل دیگر، ابا داشته است. اهل سنت جابر را از ائمه اهل سنت به حساب می آورند ولی اِباضیه به شدت این مطلب را نفی کرده و او را نخستین امام خود می خوانند. [۴] اِباضیه تاکنون باقی بوده و فقه، کلام، ملوک و علمای مخصوص به خود دارند.

ابن اثیر نام این فرقه را اِباضیه [۵] ضبط کرده است و نام دیگر ایشان را حارثیه می داند؛ [۶] در حالی که نام ایشان در دائرة المعارف الاسلامیة اَباضیه [۷] آمده است. [۸]

دائرة المعارف بزرگ اسلامی درباره این فرقه می نویسد: «جوامع اباضی تاکنون در انزوای نسبی به سر برده و آن چنانکه باید، شناخته نشده اند، ظاهراً اباضیان تنها گروه باقیمانده از خوارج ند، اما چنانکه از منابع بر می آید، صُفریان (گروهی دیگر از خوارج )نیز تا نیمه سده 5 هجری قمری در سرزمینهای اسلامی می زیستند که سرانجام در اِباضیه مستحیل شدند.

اباضیان که از همان آغاز با بعضی از تندرویهای خوارج سازگاری نداشتند، در سده های گذشته در پهنه ای بسیار گسترده ـ حتی در آندلس ـ می زیستند و گروههایی از آنان تا زمان ما باقی مانده اند و در عمان، زنگبار و شمال افریقا سکونت دارند. امروزه مذهب عموم قبایل و مردم عمان اباضی است و قابوس، سلطان این کشور نیز بر همین مذهب است، گرچه رهبر مذهبی ملت به شمار نمی آید. شاید چند گروه منزوی و دورافتاده دیگر هم از اباضیان در مناطقی چون مومباسا وجود داشته باشند. مذهب اِباضیه در میان قبایل بربر شمال افریقا هم نفوذ چشمگیری داشته است و هم اکنون در جبل نفوسه و زواره ( طرابلسجزیره جربه ( تونس )قبایل وادی میزاب (الجزایر) زندگی می کنند. در زنگبار مسلماً زمانی گروههایی بسیار اباضی مذهب بوده اند، لیکن امروزه ظاهراً شافعی مذهبند و فقط خانواده حاکم و نزدیکانشان اباضیند. در تانزانیا هم زمانی اباضیانی بوده اند و شاید امروز هم باشند.

اِباضیه خود را اهل حق، اهل الدّعوه، اصحاب الدّعوه، اهل الوفاق، و مذهب یا فرقه خود را الدعوه، مذهب الحق، فرقة المحقّه و فرقة الناجیه می خوانند. اینان مذهب خود را کهن ترین مذهب اسلامی، نزدیک ترین مذهب به عصر نبوّت و در عین حال نزدیک ترین مذهب به روح اسلام می دانند و معتقدند که چون اهل حقند، سرانجام مذهبشان پیروز خواهد شد. چنین ادعاهایی مخصوص اِباضیه نیست، و در میان خوارج این قول از بدیهیات است و اینان آنچنان بر حقانیت خود تأکید داشته اند که جز خود را کافر انگاشته اند ـ اگرچه در نظر همگی ایشان کفر دارای یک معنی نیست.

وجود اعتدال نسبی و دوری از افراط در اباضیان موجب شده است که آنان نزدیک ترین فرقه خوارج به اهل سنت به شمار آیند. در طول زمان بعضی از گروههای اِباضیه به اهل سنت نزدیک تر هم شده اند، تا جایی که اکنون اباضیان لیبی و تونس تفاوت اندکی با اهل تسنن دارند، اما اباضیان الجزایر و عمان تا حدود قابل ملاحظه ای بر راه و رسم قدیم اباضی پابرجا مانده اند.

اباضیان انتساب خود را به خوارج انکار کرده اند. مورخین برجسته اباضی، تاریخ پیدایش فرقه اباضی را به زمان خلافت عثمان بن عفان می رسانند و آن را قدیم تر از خروج خوارج از اردوی حضرت علی علیه السلام می شمارند و علت حرکت مخالفت آمیز اِباضیه در مقابل عثمان را هم اعمال خلاف او که منجر به قتلش شد، می دانند. البته این سخن نمی تواند دلیل جدا بودن اِباضیه از خوارج باشد، بلکه بنابر آنچه خواهد آمد، بیش تر بر یکی بودن ایشان دلالت دارد. به هر حال اِباضیه کنونی این را که در زمره خوارج شمرده شوند، ظلمی به خود می انگارند و خود را بیگانه ترین گروه نسبت به خوارج می شمارند.

اِباضیه لفظ خوارج را به کسانی که بر حضرت علی (علیه السلام) شوریدند یا از وی کناره گرفتند، اطلاق نمی کنند، بلکه بنابر اعتقاد ایشان خوارج کسانیند که از اسلام خارج شوند، و خروج از اسلام یا با انکار یکی از احکام ثابت و قطعی دین یا با عمل به آنچه قطعاً خلاف نصوص احکام دینی که خود همان انکار است، تحقق می یابد. به نظر آنان نزدیک ترین فرقه به این معنی ازارقه اند که دماء مسلمین و اموال ایشان و سبی زنان و فرزندان آنان را حلال می شمرند. چنانکه ابن اباض خود در نامه ای به عبدالملک بن مروان، صریحاً از ابن ازرق و اتباعش تبری می جوید و ایشان را کافر می خواند.

تاریخ گواه آن است که اِباضیه در جریان حرکت خوارج پدید آمدند و سپس راهی مستقل در پیش گرفتند. البته زمینه انشعاب را ابوبلال مرداس بن اُدَیه و افکار او فراهم ساخت و این گروه با تأثیر پذیرفتن از راه و روش او، از گروههای تندرو خوارج چون ازارقه و. . . کناره گرفتند. ابوبلال حلقه واسطی بود میان جریان اصلی خوارج و گروههای معتدل و میانه رو. پس از شهادت امیر مؤمنان علی (علیه السلام)، خوارج چند بار قیام کردند که از آن میان قیام ابوبلال مرداس در زمان یزید بن معاویة دارای اهمیت خاصی است. وی در 58 هجری قمری پس از رهایی از زندان عبیداللـه بن زیاد همراه با 30 تن از یاران خود از بصره خارج شد و در آسک (میان رامهرمز و ارجان ) فرود آمد. همراهان او در آنجا 40 تن شدند. وی از ابتدا اعلام کرد که بر کسی شمشیر نخواهند کشید و با کسی نخواهند جنگید، مگر آنکه به ایشان حمله شود. وقتی وی در آسک به کاروانی از اموال ابن زیاد برخورد، فقط سهم خود و یارانش را از اعطیات [۹] برداشت و بقیه را به کاروانیان سپرد؛ و چون از او پرسیدند که چرا بقیه را برنداشتی؟ گفت: آنان نماز می گزارند و این اموال [۱۰] را هم تقسیم می کنند. عبیداللـه برای سرکوب ابوبلال و یارانش اَسْلَم بن زُرعه را با 2000 تن به جنگ او فرستاد. ابوبلال پیش از آغاز جنگ خطاب به دشمنان گفت: چرا با ما می جنگید؟ مابر زمین فسادی نکرده ایم و بر کسی شمشیر نکشیده ایم؛ ولی به هر حال جنگ واقع شد و 40 تن جنگجوی خارجی قوای خلیفه را شکسته، وادار به فرار کردند. این واقعه در 60 ق روی داد. سال بعد عبیداللـه سپاهی دیگر مرکب از 4000 مرد جنگی به مقابله با آنان فرستاد. نبرد در یک روز جمعه در داراجرد فارس روی داد. قوای خلیفه در آغاز کاری از پیش نبردند، اما چون وقت نماز [۱۱] رسید، ابوبلال پیغام داد که مهلتی برای اقامه نماز مقرر کنند؛ اما چون خوارج به نماز برخاستند، سپاهیان دشمن بر سر آنان ریختند و همه از جمله مرداس را به قتل رساندند.

پس از کشته شدن ابوبلال، ابن زیاد به قصد ریشه کن کردن خوارج با شدت بیش تری به قلع و قمع آنان ادامه داد. متقابلاً خوارج هم به قصد جهاد در بصره گرد آمدند، و در میان آنان رهبران قوم همچون نافع بن ازرق، عبداللـه بن صفار و ابن اباض حاضر بودند و ظاهراً نافع نسبت به دیگران ریاستی داشت. اتفاقاً در همین ایام عبداللـه بن زبیر در مکه قیام و ادعای خلافت کرده بود. نافع در این جمع از خوارج خواست که به سوی ابن زبیر روند تا از عقیده او آگاه شوند، پس اگر با ایشان همرأی است، در کنار او بجنگند و اگر عقیده دیگری دارد، از کعبه دفاع کنند. ابن زبیر در ابتدا خود را با آنان موافق نشان داد و هر دو گروه به اتفاق جنگیدند و سپاه شام را از مکه دفع کردند.

پس از اتحاد اولیه و دفع دشمن مشترک، خوارج بر آن شدند که درباره عقیده ابن زبیر تحقیق کافی کنند و از نظرش درباره عثمان بن عفان آگاه شوند. ابن زبیر که در این زمان خود را از خوارج بی نیاز می دید، به عثمان اظهار تولّی کرد، طلحه و زبیر را ستایش نمود و از خوارج تبرّی جست. بدین ترتیب خوارج از او روی گردان شدند.

پس از جدایی خوارج از ابن زبیر در 64هـ. ق گروهی از آنان به بصره رفتند و گروهی به یمامه. سرکردگان گروهی که به بصره رفتند، نافع بن ازرق حنظلی، عبداللـه بن صفّار سعدی، عبدالله بن اباض و چند تن دیگر بودند و گروهی که به یمامه رفتند، گرد نجده بن عامر حنفی، عطیه ابن اسود و ابوفُدَیک جمع شدند.

از گروهی که به بصره رفتند و مدعی پیروی از ابوبلال بودند، 300 تن با نافع هم پیمان شدند تا به رهبری او قیام کنند و با این هدف به اهواز رفتند (64ق). دسته های دیگری از خوارج نیز از بیم آزار ابن زیاد از بصره خارج شدند و به نافع پیوستند، اما از میان آنان کسانی که با قیام موافق نبودند، به رهبری عبدالله بن اباض، عبداللـه بن صفار و ابوبیهس هیصم بن جابر در بصره ماندند.

نافع از اهواز نامه ای خطاب به خوارج بصره نوشت و آنان را از اقامت در میان کفار و مشرکین منع و دعوت به مجاهده کرد. استدلال نافع برای ادامه قیام این بود که مخالفان ما مشرکند و بنابر فرمان خدا برائت از آنان واجب است، و چون دشمن خدا و رسولند باید با ایشان جنگید و زنانشان را نباید به همسری گرفت. ابن اباض چون از مضمون نامه نافع مطلع شد، اظهار داشت که «اگر این قوم [یعنی مخالفان] مشرک بودند، سخنان نافع درست بود. . .، ولی اینان تنها کافرِ نعمتها و احکامند و از شرک بدورند و تنها خون اینان بر ما حلال است نه اموالشان». عبدالله بن اباض بر آن بود که مخالفانِ مسلمان آنان کافرند نه مشرک؛ ازدواج با ایشان و ارث بردن از آنان جایز است؛ غنیمتی که می توان در جنگها از ایشان گرفت، فقط سلاح است و اسب، نه چیز دیگر؛ کشتن آنان به طور پنهانی و اغتیالِ ایشان حرام است، اما پس از اقامه حجت و در جنگ می توان به قتل آنان اقدام کرد». [۱۲]

این دائرة المعارف در بخش دیگری به اِباضیه عمان اشاره کرده و می نویسد: «گرایش مردم عمان به مذهب اِباضیه باید از اوایل تشکیل فرقه و گسترش آن آغاز شده باشد.

از آغاز حرکت و جنگهای خوارج در زمان امویان، بعضی از روسای فرقه اِباضیه به عمان آمدند و به نشر عقاید خود پرداختند و یاران بسیاری گرد آوردند. انتشار مذهب اباضی به خصوص در میان ازدیان عمان باید گسترده و اعتقادبه آن باید نسبتاً محکم بوده باشد، زیرا نخستین امام شناخته شده اباضی آنجا جُلَندی بن مسعود از اینان بود و او بود که با پشتیبانی قبیله نیرومند خود توانست موفقیتهای شایانی به دست آورد. قدرت حاکم به طور سنتی از آنِ قبیله اَزد بوده است و امامان نیز اغلب از همین طایفه برگزیده می شدند. خاندان سلطنتی کنونی عمان هم که اباضی مذهبند، از همین قبیله اند.

عقاید اباضی که از همان آغاز در عمان مورد اقبال عموم بود، همچنان ادامه یافت. ابن حوقل در سده چهارم هجری قمری می گوید که در عمان شراة [نام دیگر خوارج] غلبه دارند و از این اشاره باید شاخه اباضی مورد نظر بوده باشد. در سده 7 و 8 هجری قمری نیز بنابر گزارشهای یاقوت حموی و ابن بطوطه اکثریت نزدیک به اتفاق مردم عمان اباضی مذهب بوده اند و عمان تا زمان ما به عنوان تنها کشور اباضی مذهب باقی مانده است، و مردم عمان برخلاف گفته ابن اثیر بجز با اباضیان با دیگر خوارج رفتاری خشن و ستیزه جویانه داشته اند و نمونه آن مبارزه ایشان با شیبانِ صُفری مذهب بود. خوارج نَجَدات نیز مدتی عمان را در تصرف خویش گرفتند، ولی به همین سبب دولتشان دیری نپایید و در 73 هجری قمری از میان رفت.

اباضیان عمان همواره مترصد فرصت بودند تا امامتی مستقل بنا نهند. پس از شکست وادی القری و اضمحلال امامت در حضرموت در 130 هجری قمری، اباضیان پراکنده به عمان پناه بردند و هسته قدرتمندی تشکیل دادند. انحلال سلسله اموی در 132هجری قمری و بی نظمی و ضعفی که به قدرت مرکزی راه یافته بود، به اباضیان عمان امکان داد تا آرزوی دیرینه خود را محقق سازند. پس شخصی به نام جُلَنْدی [۱۳] بن مسعود بن جَیفر بن جلندی ازدی را از میان خود به امامت برگزیدند. بیعت با او به عنوان امام، محققاً در ثلث اول قرن 2هجری قمری صورت گرفت.

دولت نوبنیاد عباسی وجود عمان مستقل اباضی مذهب را تحمل می کرد. سفّاح نخست به سرکوب قیام شیبان حروری که صفری مذهب بود، پرداخت. شیبان با یارانش به عمان گریخت، اما جلندی آنان را نپذیرفت و در جنگی سخت شکستشان داد و شیبان و یارانش همگی کشته شدند».

دائرة المعارف بزرگ اسلامی سپس به سقوط حکومت اباضیان عمان به دست حکومت عباسی در سال 280 هجری قمری اشاره کرده و می نویسد: «سلطه عباسیان بر عمان یک چند ادامه یافت ولی اباضیان دست از مبارزه برنداشتند، چنانکه بعد از 320ق قیام کردند، ولی شکست خوردند. با تسلط آل بویه بر بغداد، عمان هم به قدرت آنان تسلیم شد. در این دوره اباضیان در کوهها پناه گرفته بودند و از خود دفاع می کردند و مترصد فرصتی برای کسب استقلال خود بودند و هرگاه که می توانستند شورشی برپا می کردند. اباضیان ـ پس از سال ها ـ از آشوب و خلأ قدرت دوره دست اندازی پرتغالی ها بر مناطق خلیج فارس (913هـ. ق) استفاده کرده مجتمع شدند و با ناصربن مرشدبن مالک بن ابی العرب از خاندان یعربی [۱۴] بیعت کردند (1034هـ. ق) که اولین امام یعربی عمان بود؛ امامانی که تا (1154ق) بر عمان حکومت کردند. ناصر مردی بود با شخصیت قوی. وی در طی بیش از 20 سال حکومتش توانست تمامی بخشهای داخلی و نیز شرقیه را زیر نفوذ خود درآورد و نظام ملوک الطوایفی را براندازد [۱۵]. او نخست شهر مقری را به پایتختی برگزید، اما پس از فتح نزوی بدان جا منتقل شد. وی با پرتغالیان نیز جنگید و بر آنان پیروز شد و از عمان نه مسقط ـ بیرونشان راند. پرتغالیان ناچار به مصالحه شدند و قبول کردند که سالانه مبالغی به او بپردازند. ناصر قسمتی از عمان را نیز که در دست ایرانیان بود، متصرف شد و لقب المعتصم باللـه، المتوکل علی اللـه، امام المسلمین گرفت و با قدرت تمام حکومت کرد. منابع اباضی می کوشند تا ثابت کنند که او موافق کتاب و سنت و سیرت صحابه عمل می کرد، ولی شاید بتوان گفت که او بیش تر یک فاتح مقتدر و سیاستمدار هشیار بود تا یک اباضی مؤمن». [۱۶]

این کتاب همچنین به فرقه هایی که از زمره فرق اِباضیه به حساب می آیند اشاره می کند که عبارتند از: ابراهیمیه (ابراهیمیه (اِباضیه خوارج)اصحاب طاعةلایراد بها الله ، حارثیه (پیروان حارث بن زید یا حارث بن مزید)، حسنیه، حسینیه (پیروان ابوزیاد احمد بن حسین طرابلسی)، حفصیه (پیروان حفص بن ابی المقدام) خَلَفیه (پیروان خلف بن سمح بن ابی الخطاب)، سکّاکیه (پیروان عبدالله سکاک لواتی)، شغبیه، ضحّاکیه، طریفیه، عمریه، فرثیه (پیروان ابوسلیمان بن یعقوب بن افلح)، مستاوه، میمونیه، نجویه، نفاثیه (پیروان فرج بن نصر)، نکاث، نکار، واقفه، وهابیه، وهبیه و یزیدیه. [۱۷]

پانویس

  1. به کسر الف و فتح باء
  2. اللباب فی تهذیب الانساب، ابن اثیر، ج1، ص23
  3. المنیة و الامل فی شرح الملل و النحل، احمد بن یحیی بن مرتضی، ص104
  4. دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج2، ص312 / معجم اعلام الاِباضیه، ص267
  5. به کسر همزه
  6. اللباب فی تهذیب الانساب، ابن اثیر،ج1، ص23
  7. به فتح همزه
  8. دائرة المعارف الاسلامیة، ج1، ص11 / البدء و التاریخ، مطهر مقدسی، ج5، ص134 / بیان الادیان، ابوالقاسم بلخی، ص83 / تبصرة العوام، مرتضی رازی، ص38 و 42 /التبصیر فی الدین، شهفور اسفراینی، ص58 / تعریفات العلوم و تحدیدات الرسوم، سیدعلی جرجانی، ص7 / تلبیس ابلیس، ابن جوزی، ص39 / التنبیه و الرد علی اهل الاهواء و البدع، محمد ملطی شافعی، ص52 / الحور العین، نشوان حمیری، ص173 / الفرق الاسلامیة، محمود بشبیشی، ص47 / مفاتیح العلوم، محمد بن احمد خوارزمی، ص46 / مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلین، ابوالحسن اشعری، ج1، ص183 / المنیة و الامل فی شرح الملل و النحل، احمد بن یحیی بن مرتضی، ص104 / المواعظ و الاعتبار بذکر الخطط و الآثار، احمد بن علی مقریزی، ج2، ص355 / هفتاد و سه ملت، ص49
  9. جمع الجمع عطا = سهم هر مسلمان از بیت المال
  10. فیء
  11. نماز جمعه
  12. دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج2، ص309
  13. یا جُلُنْدی
  14. آل یعْرُب از قبیله ازد
  15. در آن زمان نواحی ساحلی در اختیار پرتغال و نواحی داخلی بین پنج حاکم تقسیم شده بود
  16. دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج2، ص314
  17. دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج2، ص329