مقدمه

از دایره المعارف فرق اسلامی
پرش به: ناوبری، جستجو

الحمدلله الذي انزل علي عبده الکتاب و لم يجعل له عوجا (سوره کهف، آيه1)


مقدمه


ماجراي تدوين اين کتاب از يک اتفاق ساده آغاز شد: نوروز 1383 هجري شمسي کتابي در باره ناصر خسرو قبادياني و رابطه‌اش با قرامطه بحرين را به مطالعه گرفته بودم. داستان قرامطه، کنجکاوم کرد تا در بازگشت به قم در باره آن بيشتر بخوانم. پس از تعطيلات و در مباحثه سحرگاهي که با برادرم جناب حجت‌الاسلام والمسلمين سيد محمد روحاني داشتم، از قرامطه با او گفتم. به اين سودا که او که به جز علوم مرسوم ديني، با آثار ديگر نيز سرگرم و دلگرم است، مرا به کتابي و مطلبي رهنمون شود. او از دست‌نوشته‌هاي عمويش مرحوم آيت‌الله آقاي حاج سيدمهدي روحاني گفت. آيت‌الله سيد مهدي روحاني در نگاه علماي قم، استاد مسلّم فرقه‌پژوهي است. با رسيدن مجموعه پر برگ و بار فيش‌هاي آن زنده‌ياد، داستان تدوين اين مجموعه نيز به آغاز خود رسيد. من ضرورت انتشار آن مجموعه را در پيش نهادم. نمي‌دانم اين اراده و تصميم من بود يا اين تصميم از دل سخنان من برآمد که من، خود، کار بازنوشت آن اوراق را برعهده بگيرم. البته بي گمان در اين پذيرش، علاقه پيشين من به پژوهش در تاريخ، مؤثر بود. از خوش‌خيالي من بود که مي‌پنداشتم کار مجموعه در فرصتي چند ماهه سامان مي‌گيرد، اما زمان که مي‌گذشت و انبوه کار پيش رو را که مي‌ديدم، بيشتر مي‌فهميدم که کار کارستان مرحوم سيد مهدي روحاني با چند هفته و چند ماه به جمعيت نمي‌رسد. در آغاز تنها بر آن بودم تا دست‌نوشته‌ها را فقط بازنويسي کنم و روزي چندين ساعت بر سر اين کار بودم. با پايان سال تحصيلي حوزه علميه قم، تمام تابستان گرم خود را هر روز بيشتر از ده ساعت، بر اين کار مي‌گماشتم. هنگام بازنويسي، شايد به دليل کنجکاوي يا نامفهوم بودن پاره‌هايي از عبارات، زندگي‌نامه کساني راکه نامشان در مجموعه بود خواندم و بي توجه به اين که گستره کار در حال افزايش و سرعت در حال کاهش است، فشرده‌اي از آن زندگي‌نامه‌ها را براي خود نوشتم. اشتغال علمي در حوزه و نيز اشتغالات غير علمي من، که تمام آنها را در روزهاي غير درسي در آخر هفته پي مي‌گيرم، از سرعت کار مي‌کاست و گاه هفته‌ها آن را بر زمين مي‌گذاشت.

فقدان مشخصات کتابشناسي، علايم و ارجاعات نامفهوم، و مهم‌تر از همه، تعدد تصحيحات آثاري که مؤلف مرحوم به آنها استناد کرده بود و در اغلب موارد با استنادهاي او همخواني نداشته و در گذر زمان تغيير يافته بودند، از مشکلات بازنويسي بود. برخي از اين دست‌نوشته‌ها به سال‌هاي دهه سي و چهل باز مي‌گشت و در ميان آنها حتي به کتاب‌هاي درسي دوره دبيرستان و نيز مجلات آن زمان ارجاع داده شده بود. کتاب‌ها نيز بيشتر ناياب و يا کمياب بودند. من به جز کار وقت گير بازنويسي فيش‌ها، يافتن مشخصات کتابشناسي و يکسان کردن نظام ارجاعات، نگارش زندگي‌نامه و تراجم بسياري از کساني که از آنها نامي برده شده بود، به فرقه‌هاي بسياري برخورد کردم که در آن فيش‌هاي خام، سخني از آنان به ميان نيامده بود. در بسياري از کتاب‌ها نيز مطالبي يافت مي‌شد که از اساس با يافته‌هاي مؤلف مغاير بود. نيز اضافه کنم که دست نوشته‌هاي مرحوم آيت‌الله روحاني در فصول و فرقه‌هاي مربوط به پس از معتزله مفقود شده بود و طبيعتاً اسامي فرقه‌هايي که در چينش الفبايي، پس از معتزله قرار مي‌گرفتند بايد به اصل کار اضافه مي‌شد. پيداست که حل و فصل و سر و سامان دادن به همه اين موارد، کاري از نو و پژوهش و تتبعي گسترده مي‌طلبيد.

در اين سالها، غوطه خوردن در صدها عنوان کتاب و مقاله، که دريايي از لطايف و معارف را به همراه داشت، براي من مايه بهره‌وري و شيرين‌کامي بود. به نيت سر و سامان گرفتن اين کار، تابستان آن سال‌ها را در قم ماندم و بسياري روزها تا پاسي از شب گذشته و بسياري اوقات تا سحرگاه درگير اين مشغله لطيف بودم. شايد همين حلاوت يا وسواس در کار بود که مرا از سپردن بخشي از کار به ديگران باز مي‌داشت.

چنين است که مجموعه پيش رو مشتمل بر پنج بخش است: 1. دست‌نوشت‌هاي مؤلف که آنها را بازنويس کرده‌ام؛ 2. مآخذي که مرحوم روحاني به آنها اشاره کرده است. با اين توضيح که آن مرحوم به تعداد اندکي منبع ارجاع داده است و کثرت ارجاعات در اثر حاضر در واقع محصول کاري است که پس از او به انجام رسيده است؛ 3. پي‌نوشت‌هاي توضيحي که همگي از افزوده‌هاي من است با ذکر منابع آن؛ 4. تراجم کساني که مرحوم روحاني يا خود من، در ضمن افزودن فرقه‌هاي جديد، به نام آنان اشاره کرده‌ايم با ذکر منبع. لازم به گفتن است که همواره از نخستين منبع، بيشترين بهره براي نوشتن برده شده است؛ 5. افزودن نام فرقه‌هاي جديد که در دست نوشته مرحوم روحاني اثري از آنها نيست. نام اين فرقه‌ها، با وجود آن که از افزوده‌هاي من است، در متن کتاب آورده شده است تا ترتيب الفبايي کتاب حفظ شود. اين فرقه‌ها با رنگ سبز در کتاب نمايش داده مي‌شوند.

طبيعي است که اين اثر صرفاً فرهنگ‌نامه‌اي است که توسط دو تن به رشته تحرير درآمده است و نگارش و پژوهش کامل در حوزه فِرَق اسلامي ـ به گونه‌اي که بتوان آن را دائرةالمعارف فِرَق ناميد ـ محتاج کاري جمعي است که تأليفات محققان گرانقدر بيشتري را طلب مي‌کند.

شايد اين انتظار وجود داشت که در مقدمه اين نوشتار، اگرچه به صورت مختصر، به‌علل تفرّق ملت اسلام و عواملي که اين مهم را پديد آوردند، اشاره شود. عللي که مي‌توان آنان را در دو شاخه اصلي مباحث کلامي و امور سياسي دسته‌بندي کرد نگارنده اذعان دارد که پژوهشي اينچنين درحوزه فِرَق اسلامي، بدون بحثي کلان در عوامل فرقه‌سازي ناقص است امّا حقيقت امر آن است که نخواسته‌ام کار مؤلف را به جهت نوشته شدن مقدمه‌اي که مي‌تواند به‌صورت مستقل نيز مورد نگارش قرار گيرد، به تأخير چندباره اندازم. اميد است در آينده‌اي نزديک، کتابي را در طرح و قواره جديد و به نوعي متفاوت در اين باره به رشته تحرير درآورم، چنانکه مقدمات آن را فراهم نموده‌ام.

و ديگر سخن آنکه فهرست‌نويسي مجموعه‌اي با اين حجم از اعلام، کتاب، اماکن و نام فرقه‌هاي مختلف تلاشي مستمر و ارزشمند را مي‌طلبيد. به‌خصوص آنکه، فهرست اعلام و فهرست اعلام مترجم براساس مستند مشاهير و رجال کتابخانه ملي جمهوري اسلامي ايران تنظيم گرديد که خود کاري زمان‌بَر بود. اين کار، مرهون تلاش برادران گرانقدر آقاي دکتر مهدي انصاري و حجةالاسلام محمدمهدي محب‌الرحمن است که به صورتي خستگي‌ناپذير آن را به سرانجام رساندند.


در ادامه سخن لازم مي‌بينم با تفصيل بيشتر به مطالبي اشاره کنم که آنها را از مبادي تصوري و تصديقي اين پژوهش به‌شمار مي‌آورم؛ ضمن اين که به مناسبت، به برخي برجستگي‌ها و نيز تنگناهاي کار مرحوم آيت‌الله روحاني هم اشاراتي مي‌کنم:

يکم. آثار نگاشته شده در حوزه فِرَق،گاه نسبتهايي را به برخي فرقه‌ها مي‌دهند که خالي از مسامحه نيست و قابل تأمل و حتي شک‌برانگيز است. تو گويي در اين موارد، قلم در دست دشمنان اين فرق بوده است. اين فرقه‌نگاران نوعاً از اهل سنت‌اند؛ براي نمونه بغدادي، شهرستاني، اسفرايني و اشعري، در مقام اظهار نظر در باره فرقه‌هاي ديگر، سني‌هاي تند و متعصبي هستند. اشعري البته در قياس با بقيه منصفانه‌تر نوشته است. «تلبيس ابليس» و فرقه‌نگاري ابن حزم، نمونه‌هاي ديگرند. حتي منصفانه بگوييم که بسياري از نسبتهايي که در دوره بني‌عباس به بني‌اميه داده شده است، محل ترديد و تأمل است. اين نسبتهاي نادرست اگر پژوهشگر را به سمت انکار نبرد، دست‌کم به ترديد دچار مي‌کند؛ بخصوص در باب فرقه‌هايي که خود درباره انديشه‌هايشان چيزي ننوشته‌اند. نسبتهاي ناروا به انديشه‌هاي فرق، منحصر به شيعه نيست و مصاديق آن را مي‌توان در صوفيه و معتزله نيز سراغ گرفت.

نکته مهم ديگر اين است که در دوره‌هاي بسياري از حيات خلافت اسلامي، فرقه‌ها مخفيانه زندگي مي‌کردند و چون حکومت در دست اهل سنت بوده است، آنها قدرت دفاع نوشتاري از خود را نداشتند. برخي از اين فرقه‌ها مانند اسماعيليه، قرامطه و خوارج، که با حکومت وقت معارضه داشتند، با نسبتهاي بسيار بد و ناروا مواجه بودند؛ تهمت‌هايي مانند حلال دانستن زنان بر يکديگر، جواز شرب خمر و ترک نماز که در بسياري از کتب مضبوط است. فرقه‌هايي که در محدوده جغرافيايي ايران پديد مي‌آمدند و در ستيز با حکومت بودند (براي نمونه بابکيه) از اين دست‌اند. اين گونه نسبتها البته در باب فرقه‌هايي که در آن دوران توانايي پاسخگويي مکتوب يا مناظره را داشتند، بسيار کمرنگ مي‌شود.

به هرحال سرفصل پژوهش در کتابهاي فرق مي‌تواند توجه به اين نکته باشد که آثار توسط عالمان بيطرف نوشته نمي‌شده است. جز دوره معاصر، قريب به اتفاق فرقه پژوهان و تراجم‌نويسان، لزوماً در دفاع از مذهب و فرقه خود قلم مي‌زدند و به همين دليل نسبتهايي را به فرق ديگر مي‌دادند که ترديدآميز است. براي مثال نمونه‌اي از اثر معروف «رازي» با نام «تبصرة العوام» نقل مي‌کنم: در نمونه نخست رازي اين ماجرا را نقل مي‌کند که «چون خواهر ابوالحسن اشعري مانند خود اشعري مسيحي بود، او را به خانه‌اش راه نداد به اين دليل که اشعري از مسيحيت اعراض کرده است، و اشعري در پاسخ گفته است که من مسلمان شدم تا اسلام را متزلزل و تخريب کنم.» آشکار است که با توجه به سابقه اشعري، دروغ بودن چنين نقلي غيرقابل ترديد است. نمونه دوم، نقلي است مربوط به شخصي به‌نام «حمدان قرمطي» که به واسطه برخورداري‌هاي مالي ـ به پندار رازي ـ به نيت از ميان بردن آيين اسلام، اسماعيليه را تأسيس کرد و سر از دولت فاطميون درآورد. پيداست که اين ماجرا در سايه نزاع ميان بني عباس با دولت فاطمي ساخته و پرداخته شده است. و نمونه ديگر نسبت‌هاي جبرگرايانه و يا تجسيم به اصحاب بزرگ اهل بيت عليهم‌السلام.

از سوي ديگر فرقه‌نگاراني نيز هستند که به نيت پاکسازي افکار و آثار نامطلوب بد گذشتگانشان، از در توجيه درآمدند و آن آثار و افکار را به گذشته ايشان مربوط دانستند و به نوعي آنها را بي اهميت تلقي کردند؛ در حالي که در بررسي‌هاي تاريخي، حال و گذشته نداريم و هر دو به يک اندازه در امر پژوهش مهم است. به هر حال در حوزه فرق، جز فرقه‌هاي بسيار مشهور که مي‌توان به منابع خوبي در رابطه با آنها دست يافت، آثار فرقه‌هاي غيرمشهور، يا از ميان رفته‌اند و يا مدافعي در طول تاريخ نداشته‌اند و به آنها بيشتر از ديد يک فرقه تاريخي از ميان رفته توجه شده است. اين رفتار نيز خود نوعي يکجانبه نگري در فرقه‌پژوهي است.

در باب نسبت‌هايي که به اين فرقه‌هاي منقرض شده داده‌اند، بايد به ديده ترديد نگريست، اگر چه نويسندگان بزرگ آن آثار را نوشته باشند؛ چرا که ايشان به تاريخ تبديل شده بوده‌اند و اين تاريخ نيز از وابستگان به خود آن فرق نقل نشده است. معتزله در اينجا نمونه خوبي است. در مورد معتزله تلاش بسيار وافري شده که معتزله را يک بينش پر از فرقه نشان بدهند: خياطيه، جاحظيه، جبائيه ، بوالهاشميه و... را در شمار فرقه‌هاي معتزله آورده‌اند و ميان آنها تفاوت‌هاي بنياني قائل شده‌اند، در حالي که واقعاً چنين نيست و بسياري از اختلافات آنان در حدي نيست که به فرقه‌سازي برسد و اختلافات عمدتاًً بر سر مسائل کوچکي بوده است. اين فرقه‌سازي‌ها هدف تخريبي داشته است و به انگيزه بيان اختلاف شديد ميان آنها و در نتيجه نفي معتزله شکل داده شده است. به همين دليل است که Ù